| تبلیغات | X | |
برای مهاجران و تبعید شدگان از خانه
به آن که دوست می دارمش
هم هنوز.
به مادری که زاده ست چون مرا؛
به آن آفتاب پرفروغ دیروزی
وین شمع محتضر به پت پت فتاده امروز.
بر بسترش چو حاضر می گردم و می کنم نجواش به گوش
که قصه جوجه اردک زشت را
شنیده ست آیا؟
با نگهی مات و مرده،خموش می ماند
و این یعنی که نشنیده ام تو که می دانی بگوش.
روزی روزگاری اردکی بوده ست
خفته بر تخم هایی که او را
جوجه ها باشد،عزیز جان.
جوجه ها یک یک سر از تخم برون آوردند،اما
یکی زآنان تفاوت داشت به رنگ و پوست
و مادر ز خود پرسان:
که این از آن من است آیا، یا دگر حیوان؟"
سرنوشت را بین
که هر که از راه می آمد
طعنه می زد بر او که ای زشت چهر بد سیما!
تو نه ای از ما و هیچ اردک هم
تو را نمی زاید، این را بدان نادان
جوجه مغموم و مطرود از همه
راه جنگل در پییش می گیرد.
وآنجا آشنا می شود با مرغانی
که هر یک پرکشیدن و پرواز را
جان می دهد و می میرد.
و او نیز دل بریده از خانه
به تمنای آسمان،
بال و پری می زند برهم.
چو کم کمک اوج می گیرد و می بالد
مرغان دگری بیند سپید و می پرسد:"
زخمی بر دلم هست و نمی دانم
زخم مرا می شناسید دوایی و مرهم؟"
و می گوید:"مرا به زشتی می شناسندم
کاین خود برایم سترگ اندوهی است
در آسمانم اما
ز خانه ام رانده
و این بر پر و بالم سنگین چون کوهی است"
و آن مرغ سپید جامه ی سپید دیبا
قهقه ای زد و او را گفت:"
تو نه زشتی و نه بد سیما
تو چون مایی،یک قو
به خرد سالی زشتی و به جوانی ات زیبا"
آری آری منم امروز ای مادر!
آن جوجه زشت سیمایی که رانده شده ست از خانه
اگر دیگران که بودند و من هم می بودم
فروغ تو خموش کی چنین می گشت
که دل شمع روشن است به پرواز پروانه

تماس با مدیر سایت
| کدام یک از شخصیت های زیر بزرگترین ظلم در حق ایرانیان کرده؟ |
| کدام نوع حکومت برمبنای سیاسی را خواهان هستید؟ |
| از رفراندم کردستان عراق حمایت ...... . |