| تبلیغات | X | |
حکایت می کنند ز روزگارانی نه چندان دور
در قریه ای کوچک بسان قریه هایی
که هر جایی می توان زآن دید
مرد ریایی بود.
عالم و زاهد و مسکین
با مردم بیچاره و پاپتی دمخور
ولیک با حاکم بی دین زمان
جدایی بود.
همه روزش به نماز و نیاز خداوندی
که خود را نشان و آیتی از جانب او می دانست.
با خودش می گفت:"
که این ولایت از آن ماست
چرا باید کسی غصبش کند،به ناحقی
که حقش از آن ما و ما را می بایست.؟"
به هر مجلس که فرصتی بود و اندک جمعی هم حاضر
داد سخن می داد که:" ای مردم!
نمی بینید که چون قیمت گندم و جوتان
به هیچ انگارند؟
شما زحمت برید و می کارید و پیاده اید و می لنگید
ولی حاکم و اعوان و انصارش،مست از شراب بی دینی
راحت و آسوده و سواره و بی کارند".
حاکم قریه گرچه چون تمام حاکمان پیش
ز خوی و خصلت استبداد نبود عاری.
ولیکن هم می کوشید که آبی رساند به آبادی
آسیابی سازد برای نان
و هر که به هر دین که آزاد است
بگرود،که در دین نیست هیچ اجباری.
رگ خواب مردم چشم و گوش بسته را،اما
هیچکس نمی دانست از مرد ریا بهتر.
که ای مردم چه نشسته اید که دین را و ایمان را
حاکم جبار دارد به دار می آویزد.
هر که از شما فکر ناموس خان و مان دارید
واجب است که به شورش و قیام برخیزد.
مردمی را که فقط غم نان بود
چنان به بهانه دین و ایمان بشورانید
که آب از آسیاب افتاد
و سوختند گندمزارها و جوزارها
و مرد ریا فریاد می زد:" نترسید هان!
که فردا روز
نه غم دین دارید و نه لنگ نان می مانید".
و مردمی که بی اندیشه فردا
قریه را زیر و زبرش کردند
همچو گوسفندانی بی شبان گشته
مرد ریا را شبان و تاج سرش کردند.
او هم که خویشتن را
معیار و محک می دید
مردم قریه را هریک در دسته ای جا داد.
"یک گروه آن که به من نزدیک
اینان عزیزانند و صاحب جاه می باید
و آن که از من دور
یا سرش از تن جدا گردد یا سر بر پای من ساید"
واینگونه بود که هر روزی
فغان گروهی از اهل قریه بر می خاست
قریه ای که تنها غمش نان بود
اینک برای آن لقمه نان هم
هم درون و هم برون خانه و ذهنش
باید به شکل مطلوب حاکم می آراست.
بیچاره اهل آبادی!
در زمانه ی حاکم پیشین
تمام هم و غمشان نان بود و شکم سیری.
ولیکن همسایه با همسایه برادر بود
نشانه خدا را می توانستی به دلها دید
نه کسی مرتد بود و کافر نه تکفیری.
مردم قریه نمی دانستند که بی نانی
بزرگترین غم نیست
دختران در جامه های رنگین کمان خوش می خرامیدند
و مردان هم
در میدانچه ی آبادی
به رقص و پایکوبی مشغول
این که خود برای خوشبختی کم نیست.
بعد از آن دختران سیه پوش گویی
بیوه هزار مردند
رنگ از رخسار سرخشان رفته
و مردان هم رقص و پایکوبی ز یاد برده
کوهی از دردند...

تماس با مدیر سایت
| کدام یک از شخصیت های زیر بزرگترین ظلم در حق ایرانیان کرده؟ |
| کدام نوع حکومت برمبنای سیاسی را خواهان هستید؟ |
| از رفراندم کردستان عراق حمایت ...... . |